X
تبلیغات
حاشیه ی دو نفری

حاشیه ی دو نفری

و سرما میخورم با صادق هدایت در احساس سگ ولگرد

 

یک عمر مرد منتظری در قفای کفش

آخر پیاده می شود از رد پای کفش

 

مردی که گام میزند از صبح، بی هدف

تا انتهای عمر، خودش را به جای کفش

 

انگار همین که پای درآورد، قصه اش

حک شد به روی حاشیه ی بخیه های کفش

 

اما گرفته است دلش از پیاده رو

از زندگی خسته ی در لا به لای کفش

 

حالا که میرود نگران اند چشم هاش

از آن اطاق بسته و از انزوای کفش

 

شاید هنوز خاطره هایش نمرده اند

با قصه های مبتذل ماورای کفش

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 20:33 توسط شهیر دار یوش |

فلسفه ی هستی

 

 

از همــان روز که آدم به نفـــــس عادت کرد

حـــــجم آواز قـــناری به قفـــــس عادت کرد

 

جــــــبرئیل آمـــــد و لیکن همه ی اهـل حرم

گوش شان صرف به آواز جـرس عادت کرد

 

لغزش دســـــــت زلیخا نفــــــسی بود، ولــی

گوشه ی دامن یوسف به هــــوس عادت کرد

 

بگذریم از سر این قصه که عشق آمـد و بعد

سیب در ختم حکایت به مگــــس عادت کرد

 

یا تـنوری که در آن زمزمه ی منصور است

آخر کـــــار به افسانه ی خـــــس عادت کرد

 

شـــــــاید آن روز که آدم ز نفــــس می افتاد

به خود و هســتی و دنیا و قفــس عادت کرد

 

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 22:29 توسط شهیر دار یوش |

دو لحظه صحبت و اخم و سپس قرار تمام

 

تمـــام حاصل یک شهر انتظـــــــــار تمام

 

 

 

سه جرعه الکل چشمان مست و بی مفهوم

 

و بعد حــــــادثه ی بـــــودن نـــــگار تمام

 

 

 

همیــــــشه فحُش سر فحُش از حــکایت تو

 

همیــــــشه فلسفه ی ساعت و شـــمار تمام

 

 

سپس اتاق من و عـطر گیج صد سیـــــگار

 

ســــرودن از تـــو و از ســبزی بهار تمام

 

 

 

نبود تـــو و نبود تمــام هــر چه که هســت

 

و بعد مردن و یک شـهر انتظــــــــار تمام

+ نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 22:21 توسط شهیر دار یوش |

 

انگشت های من تب هیزم شدن نداشت

این شانه های خسته سر خمُ شدن نداشت

 

از کودکی ، قدم قدم این گام های من

اصلآ سواد در پی تو گم شدن نداشت

 

پیش از تولد تو درین سرزمین سبز

حتی درخت جرآت گندم شدن نداشت

 

آن روز در جواب سلام تو در بهشت

یک واژه انتظارعلیکم شدن نداشت

 

حالا تو می روی ولی از ابتدای عشق

انگشت های من تب هیزم شدن نداشت

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 17:22 توسط شهیر دار یوش |

 

شاید شبیه آیینه تنها گذاری ام

یا در سکوت پنجره یی جا گذاری ام

 

شاید شبیه آنکه ترا آفریده است

مثل همیشه در تب فردا گذاری ام

 

شاید در آستانه ی پاییز شانه ها

با کوله بار خستگیم وا گذاری ام

 

می ترسم از نجابت چشمان تو که باز

با آن نگاه خسته به دنیا گذاری ام

 

یا تا به عصر آمدنت با ترانه ها

مثل پرنده یی به تماشا گذاری ام

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 17:38 توسط شهیر دار یوش |

 

 

 در تمام پس کوچه های کابل

چکه، چکه

می چکم

و گام هایم را قدم، قدم

می شمارم

و تو

چقدر به ساده گی گفتی : برایش بگو

دوستش ندارم

در حالی که شاید این تنها منم که میدانم

وقتی گام بر میداری

زمین در زیر قدم هایت به خواب می رود

و حجم تمام خستگی

قرن ها پوچی اش را فراموش می کند

حالا که این طور شد

لطفآ به پرنده های محله تان بگو

که تکه

          تکه

مرا از خیابان های خسته ی کابل

جمع کنند

و چشم هایم را

به بلند ترین شاخه ی درخت حویلی تان بیاویزند

تا من سیب هایی را که

در مسیر آمدنت به بلوغ می رسند

تماشا کنم.

چقدر خوشبخت اند هم صنفی هایت در دانشگاه

چقدر شاعرانه ست

هم صنفی بودن با یک ماه

که هر روز انگشت هایش

شهر کوچک "تالقان" را

مانند عروسکی نوازش میدهد

و جهان را

یک بار دیگر

به ده ها قرن پیش

شاید به افسانه های "هومر" می برد.

لطفآ به پرنده های محله تان بگو

که قلبم را

به امواج دریای "کوکچه" بسپارند

تا تصویرت برای همیشه در آن

همانطور ساده و صمیمی بماند

لطفآ به پرنده های محله تان بگو

که مغزم را

در یک تنور داغ به آتش بکشند

به جرم فکر کردن به تو

مغزی را که در آن "حافظ"

شاید به اندازه ی هزار سال زمستان را

تحمل کرده است

                 بسوزان

تا باشد که

انگشت های سرما زده ی

هزاران هزار چهره ی کبود

که در آن می لرزند

کمی گرم شوند.

لطفآ به پرنده های محله تان بگو

که دست هایم را

در چوک تالقان به دار بیاویزند

تا نقش صد ها قرن تمنای مظلومانه

از زمین بر چیده شود

این دست های پلید

که یک عمر کتاب های عاشقانه ی

"شکسپیر" و "جک لندن" و "چخوف" را

 ورق زدند

و یک عمر

شعر نوشتند

لطفآ به پرنده های محله تان بگو

که پا هایم را ...

نمی دانم چه بگویم

پا هایم را دوست دارم

با تمام به هیچ جا نرسیدن اش

یا به هیچ رسیدن اش

این پا های خسته

که "فردوسی" را

سطر به سطر و ورق به ورق

به دنبال "تهمینه" می کشاند

این پا های پیاده

که "مولانا" را به بهانه ی "شمس"

تا سال" دوهزارو هفت" می آورد

تا تمام غزل های عاشقانه اش را

یک جا

به چشم های قشنگ تو

تقدیم کند.

لطفآ به پرنده های محله تان بگو

که پا هایم را به پاکستان ببرند

تا من تمام آن کوچه پس کوچه ها را

که تمام خاطرات کودکی ام را با تو

در آنها جا گذاشته ام

یک بار دیگر قدم بزنم.

لطفآ به پرنده های محله تان بگو

که کفش هایم را

در دریای "آمو" بیاندازند

تا در پی ات

تمام آب های جهان را

قطره،قطره بگردند

و باور کنند که تو حتی

در آب ها هم نا پیدا یی

لطفآ به پرنده های محله تان بگو

تا جنازه ی "بیدل" را

که به پاس ناله هایش

در سینه ام مدفون کرده ام

بیرون بیاورند

و در ارتفاعات سر سبز "بدخشان"

به خاک بسپارند

زیرا بیت

"بیدل از یاد خویش هم رفتیم

کی فراموش کرده است مرا؟"

در سینه ام سنگینی می کند

لطفآ به پرنده های محله تان بگو

که حنجره ام را به "اِوِرست" ببرند

تا کوه نوردان جهان

تمام ارتفاعات ماه را

در جستجوی تو فتح کنند

بی آنکه بدانند تو

در دور افتاده ترین شهر دنیا

در چهار چوب اتاق ات

به خواب رفته ای

و شاید هرگز نخواهی فهمید

که پنجره را عاشقت کرده ای

لطفآ به پرنده های محله تان بگو

که تفکرم را به هند ببرند

تا باشد که در میان هزاران هزار

الهه ی مهربان

باور کنم

انسان هفت زندگی دارد

و امید وار باشم که

در زندگی بعدی

در کنار تو خواهم بود.

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 20:14 توسط شهیر دار یوش |

مادر! گرفته دست مرا این هوای سرد

 

این چارچوب خسته ترین انزوای سرد

 

 

مادر! هنوز شانه ام از برف می رمد

 

چون زورق شکسته یی از آبهای سرد

 

 

میترسم اینکه باز شبیه دو سال پیش

 

یک باره بشکنیم در این ناکجای سرد

 

 

پائیز رفته رفته بیاید و بگذرد

 

از انزوای خسته ی انگشت های سرد

 

 

مادر! بگیر حجم مرا از مسیر باد

 

مادر! بگیر دست مرا از هوای سرد

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 11:23 توسط شهیر دار یوش |

از ابتدا پرنده و آواز با تو شد

ماندیم ما و قسمت پرواز با تو شد

 

ماندیم ما و عاطفه ی فصل های سرد

گرمای سبز دهکده آغاز با تو شد

 

بعدا" پرنده های جهان عاشقت شدند

وقتی که دست معنی پرواز با تو شد

 

انگشت های یخ زده ی شاعران مست

از حجم برف های جهان باز با تو شد

 

تصویر های مضطرب قرن ها سکوت

در آستانه ی غزل ایجاز با تو شد

 

رفتی و ابر معنی باران به خود گرفت

رفتی و درد پنجره آغاز با تو شد

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 12:21 توسط شهیر دار یوش |

از بوی دست های تو یک شاخه باغ شد

 

مردی مسیر آمدنت را چراغ شد

 

مردی که برگ برگ فرو ریخت روی برف

 

مجموعه ی پر از غزل داغ داغ شد

 

لطفا" بمان که دهکده از اظطراب مرد

 

بشنو درخت کلبه ی شوم کلاغ شد

 

تو میروی و مرد شبی جاده میشود

 

یک مدتی برای تو انگار باغ شد

 

بگذار با تلاوت گام تو خو کند

 

حالا که رد پای تو او را چراغ شد

 

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 12:14 توسط شهیر دار یوش |

از این سکوت سرد صدایی نمی رسد

این جاده رفته رفته به پایی نمی رسد

 

خورشید قرن هاست که می تابد و هنوز

یک گوشه گرم تر به گدایی نمی رسد

 

از ابتدای آمدنش هر چه می رود

انسان درین زمین به خدایی نمی رسد

 

از گامهای خسته ی خود آگهم که باز

این کفش های خسته به جایی نمی رسد

 

هفتاد سال زندگی پوچ در زمین

در آخرین قدم به خطایی نمی رسد

 

لطفا" بیار مادر خوبم پیاله را

دنیای سرد و خسته به چایی نمی رسد

+ نوشته شده در جمعه چهارم آبان 1386ساعت 13:27 توسط شهیر دار یوش |